محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3883
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : عثمان بن يزيد برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان قرض دارم » گفت : « آيا قرآن آموخته اى ؟ » گفت : « آرى » گويد : پس بگفت تا ده آيه از سورهء انفال و ده آيه از سورهء برائت بخواند آنگاه گفت : « بله ، در اين صورت قرض شما را مىپردازيم و خويشاوندى شما را رعايت مىكنيم » گويد : وليد بيمار شد و از خويش رفت و همه روز چنان بود كه پنداشتند مرده است و بر او گريستند و پيكها با خبر مرگ وى حركت كرد . پيكى پيش حجاج رسيد كه انا لله گفت و بگفت تا طنابى را به دست وى محكم كردند و به ستونى بستند و گفت : « خدايا كسى را كه رحم نداشته باشد بر من مسلط مكن كه دير باز از تو خواسته بودم كه مرگ مرا پيش از مرگ او قرار دهى » و همچنان دعا مىكرد و در اين حال بود كه پيكى بيامد و خبر آورد كه به خود آمده است . على گويد : وقتى وليد به خود آمد گفت : « هيچكس از سلامت امير مؤمنان بيشتر از حجاج خرسند نشده » عمر بن عبد العزيز گفت : « نعمت سلامت تو بزرگ است ، گويى مىبينم كه نامهء حجاج رسيده و مىگويد كه وقتى خبر بهبود تو به او رسيده به سجده افتاده و همه مملوكان خويش را آزاد كرده و چند شيشه از انبهء هند فرستاده » گويد : چند روز بعد نامه رسيد چنان كه عمر گفته بود . گويد : حجاج نمرد تا وقتى كه براى وليد ناخوشايند شد . يكى از خدمهء وى گويد : روزى دستهاى وليد را براى غذا مىشستم ، دست خود را پيش آورد . داشتم آب روى آن مىريختم ، وى غافل بود ، آب روان بود و من نمىتوانستم سخن كنم ، آنگاه آب به چهرهء من ريخت و گفت : « خوابى ؟ » و سر خويش را به طرف من بلند كرد و گفت : « مىدانى ديشب چه خبر آمد ؟ »